سالها گفتیم ما از کربلا ، از شهید عشق و میدان بلا
از غمش بر سینه و بر سر زدیم ، بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم : مظلوما ، حسین ! بی کس و بی بال و پر ، تنها حسین !

او ولی اینگونه در آنجا نبود ، با خدایش بود ، او تنها نبود

 بود سیمرغی ، نه سیمرغ خیال ، داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

 کربلا پیچیده مثل راز بود ، بهترین ، غمگین ترین آواز بود

 ما نفهمیدیم عمق راز را ، معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن ، گل به سر مالیدن و پرپر زدن

 تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب ، گریه کردن شد برای ما ثواب

 کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد ، یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

 یک طرف علم و خدا و روشنی ، یک طرف جهل و سیاهی ، دشمنی

 کربلا یعنی که فردا باز هم ، این حقیقت هست و این آواز هم

 باز فردا کربلاها می رسد ، عشق می آید ، بلاها می رسد !

بعد از آن هم کربلا تکرار شد ، کربلاها در زمین بسیار شد

 گرچه نامش بود نام دیگری ، نام دیگر داشت هر خون پیکری

 باز هم از جغدهای خشمگین ، ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

 ما فقط در نینوا جا مانده ایم ، غافل از این کربلاها مانده ایم . . .