الهی نامه

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

روز ی  بر اثر حادثه ای بازار بغداد آتش گرفت مردم به هر سویی می گریختند چنان آتش بزرگ و مهیب بود که گویی روزقیامت شده است  در راه مردم پیرزنی  را دیدند عصا زنان سمت بازارو آن آتش سوزی می رود

مردی به او گفت : ای پیرزن مگر دیوانه شده ای که سوی آتش می روی خانه ات حتماً در آین آتش سوزی از بین رفته حال چرا خودت را درمیان آتش می اندازی .

پیر زن گفت : خودت دیوانه ای  خدا هیچوقت خانه مرا نخواهد سوزاند .

عاقبت آتش همه بازار را از بین برد الا پیر زن و اموال و خانه اش را .

به او گفتند : ای پیرزن چگونه شد که آتش همه چیز را از میان برداشت الا تو را .

پیر زن گفت : خداوند یا خانه آدم را می سوزاند یا دل آدم را چون خداوند کریم از سر لطف دل مرا سوزاند دیگر خانه ام را نسوزاند .

چو سوخت از غم دل دیوانه ام را                   نخواهد سوخت آخر خانه ام را

 

مالک دینــار

برگرفته ازکتاب تذکره الاولیاء

شیخ فریدالدین عطارنیشابوری

 

آمده است روزی مالک درکشتی بود چون به وسط راه و به میان راه رسیدند از او کرایه خواستند گفت:

ندارم .اوراچنان زدند که بیهوش شد زمانی که دوباره به هوش آمد پول طلب کردندگفت:ندارم

دوباره او را کتک زدند و گفتند ((پای تو را می گیریم و به دریا می اندازیم)) ماهیان دریا که پیر را طریقت می شناختند سراز آب به در آوردند و هریک دیناری به دهان مالک دست دراز کرد ودیناری برداشت وبه کشتی ران داد چون آن ها چنین وضعیتی را مشاهده کردند به پای او افتادند و او پای از کشتی بیرون نهاد و بر روی آب برفت و ناپدید شد بدین سبب نام او مالک دینار شد .

سبب توبه کردن او این چنین بود که در مسجد جامع دمشق معتکف شد که آن را معاویه بنا و اوقاف زیادی برآن کرده بود مالک را طمع آن بود که تولیت مسجد را بدست آورد بدین سبب به مدت یک سال در آن مسجد دائم عبادت می کرد و هر که را می دید او را در حال خواندن نماز می دید بعد از یک سال شبی به گشت و گذار و طرب مشغول شد یارانش درآن مجلس بزم بخوابیدند . از ربابی که می زدند آوازی برآمد ( ای مالک چرا توبه نمی کنی ؟ ) چون صدای حضرت حق را شنید حیران وسرگشته به مسجد آمد با خود گفت : یک سال خدا را به ریا و نفاق می پرستم بهتر آن نیست که به اخلاص عبادت کنم آن شب با دلی صاف عبادت کرد فردا مردم به مسجد آمدند وتصمیم برآن گرفتند متولی برای مسجدانتخاب کنند همه جمع مالک را انتخاب کردند. پس به مالک گفتند: ما به شفاعت تو آمده ایم تا تولیت مسجد را قبول کنی مالک گفت : الهی یک سال تو را به ریا عبادت کردم هیچ کس در من ننگریست اکنون که دل به تو دادم ویقین بدست آوردم کع تولیت نمی خواهم بیست نفر فرستادی تا این کار را به گردن بیندازند؟به عزت تو که نخواهم و از آن پس از مسجد بیرون آمد و روی در کار نهاد.